تبليغاتX
سرد سبز

دوشنبه یکم اسفند 1390

تجربه ..

راستی ! بشر متمدن،چرا از تجربه هایی که بدست آوردی نفعی نمی بری و میگذاری شان گوشه ی خسته ی ذهن باقی بماندند.

آخر آدمیزاد هزاره ی سوم،که فلک را با ادعای درک و شعورت دریده ای!

مگر نه اینکه تجربه ها چراغی ست برای هدایت در مسیر زندگی

مگر نه اینکه  قیمت کسب این تجربه ها گاه دردهایی ست که نفست را بریده

پس چرا  درست در همان وقت که نفست میگیرد،بر خاطر پریشان نقش نمیکنی آزمون  روزگاری که بر تو گذشت تا باشد رستگار شوی آدم.

نوشته شده توسط سرد سبز در 22:0 |  لینک ثابت   • 

شنبه بیست و نهم بهمن 1390

نمایی میان زمستان"

میان سنگ  فرش یخ زده ی خیابان

مابین ازدحام آدمهای کلافه؛با اسب های آهنی  

دو کفش پلاستیکی، سوار بر پاهایی کبود و نحیف

آهسته و پیوسته قدم بر میدارد 

بالاتر از پاها؛اندامی کوچک با ظرافتی کودکانه

وچند شاخه نرگس

چشم انداز حوالیه هراسناک زمستان غمناک است 

لابه لای عبور آدمیان و اسبهای آهنیشان

تصویر:تقلای فروشنده ی کوچکی است

فقط برای چند تومان 

مابین دندانهایی لرزان و لبخندی سرمازده

از عمق کلماتی ساده،صدایی عاجزانه بلند میشود:


گل بخرید ، فقط یک شاخه

اما صدا گم میشود

در شلوغیه آدمهای زمستانی و آهن پاره ها   

همیشه همین بوده:

هیچکس حواسش نیست

فرق زیادی هم  ندارد،حتا اگر باشد ...

چه زلال،چه آشفته

همه پی کلاهشان میدوند

چه اهمیتی دارد شاعری باشد یل خدایی سوخته.

"رسم روزگار ما بی تفاوتیست"  

زیر بارش  چرکین برف

دخترک دست در دست؛گل وماتم

بی کتاب و قلم

در آرزوی مدرسه کلمات را میفشارد: خانوم ،آقا فقط یک شاخه ... "ب

ی تفاوتی آدمیان راستی درد دارد" 

تمام ساعتها قصه ی تکرار رقم میزنند.

بدون  یک دوزاری 

کاشکی آدمها کمی مهربانتر بودنند."

سرد سبز"

23 بهمن 1390 خورشیدی کرمان

نوشته شده توسط سرد سبز در 23:16 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه بیستم بهمن 1390

سنگسار

به آسمان مینگرم

جرقه ای  مسیر نگاهم را کح میکند

کمی آن طرفتر گودال برهنه ای انتظارم را میکشد وحشت میلرزانتم!

دو بیگانه شکل جلادان جهنمی دستبند به دست  مرا میکشند

تازه فهمیدم  فرشته ای روی شانه ها  نبود از همان ابتدا گول خورده ایم

15دقیقه وقت باقی ست"

"راستی مرگ آدمیزاد چقدر نکبت آور است" 

داستان ناصری ست

 هرگز ....

و عیسا رهگذر کویش نیست

ومن مریم مجدلیه نیستم"  

چند قدم  تا قتلگاه  راه مانده

پشتم از وحشت تیر میکشد

دو شیطان قدمها ی بلندی برمیدارند

کنار شان باید بدوم انگار عجله دارند.

پایان من ، همین نقطه اس

وقلوه های سنگ، مرگ بر قامتم نقاشی میکند

در سرزمین من زن  یعنی:ضعیفه،یعنی جنس دوم

نه فریادی باید، نه اعتراضی شاید  

و من زنم،  پابه پای آرزوها م دویدم

و چون نخاستم میل   تو باشم  سزایم این شد

سلاخی با سنگ."  

بالای  قتلگاهم عاجزانه به تماشا نشستم

منگ شدم،

نمی دانم چرا سنکوپ نمی  کنم، 

دو شیطان مرا داخل گودال پرت میکنند

فکر میکنم:

سر سبزم برباد شد

پس زبان سرخم را بیشتر می چرخانم،

بیشتر همه قوای  ترسیده ام  فریاد میشود  نعره میکشم؛ 

  لعنت   خداوندگار آسمان بر آنانی که میپندارند همینک خدای  زمینند

  بجای تعقل بر مشتی خرافه تکیه می کنید.

  و بال میدهیدشان تا بتازند

نگاه کن:   چه تاریخ هرزه ی ولگردی  در حوالی دینت شمشیر میکشد!

این زخمها خوب نمی شوند".

همهمه ای بر پاشد ، ساکت شدم مابین برودت قتلگاهم،

تاکمر در خاک پیچاندنم

تا یک وقت فرار نکنم، حتمن!

آه ... وحشت رمقی نگذاشته

به ازدحام روبه روم خیره میشوم

چه بی پناهی زن،چقدر مردنت تماشاچی دارد

شاید عبرتی باشد برای سایرین"  

ترس و،ترس همنفس دفایفم،

سکوت ...

مو بر اندامم راست میشود پشتم میلرزد... 

پرتاب اولین سنگ عقلم را می پراند

به آسمان  کبود می نگرم

مردنم""شروع شد ...

سنگ اول آغوش خاک جایش شد

دومین سنگ هم بر زمین افتاد

و سومین سنگ ...

شاید نشانه اب بود .... 

دوباره همهمه ...

بخشش در کارشان نیست

باید نباشم" 

وحشتم نعره میکشد:

در قاموس همان دینی که فقط حربه ی شماست"

سنگ سوم که پرید آزادی مینشیند

بخشیدن نمیدانید؟!  

مردمان ریاکار مهر بر پیشانی

بیهوده میروید،نوری نمیبینید

شما جلادان تسبیح بدست آموزگاران  ابلیسید

در بیاورید کله ی زیر برفتان را، 

 حوالیتان جای نگاهی خالیست"    

از میان جمعیت  صدایی می شنوم:

"فرمان خداست تعلل خطاست 

حرصم میشود  بنفش ترین فریاد دنیا:

  کدام خدا را میگویی؟

همان کودک خودخاه و لجوج ی

که  بی اذنش برگی  بر زمین نمی افتد 

خلاف میل او،آتش جهنم است

   دوباره سنگ  ...

 سنگ و پیشانی  درد است و

خون  باران سنگ   است که قامتم را میکوبد

من درد میکشم، و شما ارضاء میشوید

تاب و تحملی نمانده  

جناب عزراییل  ساعت پرواز است  

    یادم آمد::: جیغ   و ناسزا درد  را می کاهد .

زیر سنگباران  

دردهای دلم  را  رها میکنم،

گریه  وناسزا ...

شاید تسکینی باشد؛! 

مرگ مهمان خانه تان 

چارستون قامتم زیر سنگینی درد  له میشود 

امانم  ضعف میکند" انگار بیهوش شدم

اما هنوز تقلا می کنم جانم را   

دردی حس نمیکنم نه ... نمردم 

و هنوز فکر میکنم.      

قصه ی مرگی دردناک

عاقبت  نگون بخت زنی بود که  کورکورانه پذیرفتن مرامش نبود

بضاعت کاملن مساوی با مرد  تمنایش بود

به مذاق مردانه ات خوش نیامد   ... 

با منطق رقت انگیزت،روسپی خواندیش، 

 و قدرت دنیای مردان  کمان و بهتان تیری  بود وهدف  من بودم و این تقطه ی پابان شد. 

سلاخی با سنگ

حالا با خیال راحت  تسبیح بگو: صدا کن   .. یا حسین  یا  ابولفضلت را ...

سنگ روی سنگ بند نمی شود

وقتی لابه لای دینت،خدا هم  عوض میشود،  

    هنوز باران سنگ نشان ،بر کالبد  نیمه جانم می بارد

بزن، بزن ...

عقده های درونت خالی میشود؟.

بشکن قامتم را،  باشد که رستگار شوی!

یک قدم تا رفتن

،یک  قدم تا پرواز .

نبضم نمی زند:

م ر د م م م م م م م  

  ساعت 5  است

و هوا گرگ و میش

پسر بچه ای رنجور،  غرق بغض و گریه

پارچه ی سفید ی بر پیکر خون آلود  مادر میکشد.

"پرونده مختومه" 

سرد سبز" 14

بهمن 1390 خورشیدی

کرمان

نوشته شده توسط سرد سبز در 13:30 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه چهارم بهمن 1390

سرد سبز


در قحطی آزادی

این شعر تقدیم تو، با کره ی ترشیده

چه فرقی میکند  مرد باشد یا خدا

هر دو زود به هر چه میخواهند می رسند

، و ما میمانیم

 من

 وزن



د  ر  د  میکشم،درد

لیکن خیالی نیست

منکه زاده می شدم

درد

چارزانو،کنار مادرم نشسته بود.



بگذریم" "

....

دویدن داستان تازه ای ندارد

همیشه رفته  ام

 دویدم  و رسیدم  تا سر خط ،

نقطه ای و بس


شاید

میرسیدم تا عشق بازی بی دلیل

اما

در پس کوچه،دستی عقب کشاندم.

و سهم شدن نرسیدن!




چقدر دویدم، ،

با پاهای یخ زده ی نگاهم،پشت وحشت های روزگار.،

که دور باشم

از هر آنچه که بیخ گوش من وز و وز میکند و نام مرا آهنگ ..

که دور باشم

از مرد ...

از خدا ..


 نیک میدانم

 خدایی  زاد مرا  که ،مردی بود

جهانی زاد  مردانه

 زایید نرینه ها  یی بر اریکه قدرت

اینگونه  شد دنیای ما مردانه و

زنانگی دویدن ...



یادت که هست

""فرق نمیکند

مرد باشد یا خدا

نه دویدنی باید،

نه دردی شاید

نر باشی حق  دنیا مال توست.



چند لحظه ... ...


"پرتاب شدم"

داشتم میدویدم

دور شوم تا جنوبی ترین نقطه ی شمال   دور دست ها

و برقصم دور تر از نزدیک ها

 و سر بخورم

 با تمام پوست تن یخ زده ی شب

من از تاریکی میترسم و

 و از سرما بیشتر ..


ولی همیشه لذت بردم

"چاقو"

درست همان جایی را میبرد که نمی بینی.

و کیف کرده ام

با خون بازی درد،بر پیشانی زخم

بخیه بزن، این درد را دوست دارم

و ترا هم شبیه این ...



آموخته ام

در زمینی که ،فکر هر کس اندازه ی قد اوست

خوب  ببینم، ..

حتا میان سپیدی  برف سرد

خوبتر ببینم  تا سبز باشم.

"16 درجه زیر صفر"

 16 درجه سرما ...

16 درجه سردی ..

آدمی برفی میسازم

""اما زن

غرق سرمایی سخت

"ولی زن،

 میکشم  رنگی بر اندامش؛

با قلم موی سبز

تا که یادم نرود سبزی را

...

سکانس آخر:

حرارت دهنم یخ میزند

شانه بالا میدهم :

سرما اتفاق عجیبی نیست،سبزی سرماست که ارزش دارد

و رنه هنگامه ی گرما،سبزی لایق ماست

.

 آه ...

یاد گرفتم:

در غنیمت گذر لحظه ها

نه سپید و نه سیاه

رنگ سبزی باشم

در کنار سرما ،رنگ سبزی باشم

"سرد سبزی باشم....


1390.11.3 خورشیدی.

کرمان

"سرد سبز"

نوشته شده توسط سرد سبز در 22:44 |  لینک ثابت   • 

جمعه هشتم مهر 1390

اگر به خانه‌ی من آمدی ..

اگر به خانه‌ی من آمدی
برایم مداد بیاور مداد سیاه
می‌خواهم روی چهره‌ام خط بکشم
تا به جرم زیبایی در قفس نیفتم
یک ضربدر هم روی قلبم تا به هوس هم نیفتم!
یک مداد پاک کن بده برای محو لب‌ها
نمی‌خواهم کسی به هوای سرخیشان، سیاهم کند!

یک بیلچه، تا تمام غرایز زنانه را از ریشه درآورم
شخم بزنم وجودم را ... بدون این‌ها راحت‌تر به بهشت می‌روم گویا!
یک تیغ بده، موهایم را از ته بتراشم، سرم هوایی بخورد
و بی‌واسطه روسری کمی بیاندیشم!

نخ و سوزن هم بده، برای زبانم
می‌خواهم ... بدوزمش به سق
... اینگونه فریادم بی صداتر است!

قیچی یادت نرود،
می‌خواهم هر روز اندیشه‌ هایم را سانسور کنم!
پودر رختشویی هم لازم دارم
برای شستشوی مغزی!
مغزم را که شستم، پهن کنم روی بند
تا آرمان‌هایم را باد با خود ببرد به آنجایی که عرب نی انداخت.
می‌دانی که؟ باید واقع‌بین بود !
صداخفه ‌کن هم اگر گیر آوردی بگیر!
می‌خواهم وقتی به جرم عشق و انتخاب،
برچسب فاحشه می‌زنندم
بغضم را در گلو خفه کنم!

یک کپی از هویتم را هم می‌خواهم
برای وقتی که خواهران و برادران دینی به قصد ارشاد،
فحش و تحقیر تقدیمم می‌کنند،
به یاد بیاورم که کیستم!

ترا به خدا ... اگر جایی دیدی حقی می‌فروختند
برایم بخر ... تا در غذا بریزم
ترجیح می‌دهم خودم قبل از دیگران حقم را بخورم !
سر آخر اگر پولی برایت ماند
برایم یک پلاکارد بخر به شکل گردنبند،
بیاویزم به گردنم ... و رویش با حروف درشت بنویسم:
من یک انسانم
من هنوز یک انسانم
من هر روز یک انسانم
نوشته شده توسط سرد سبز در 23:13 |  لینک ثابت   • 

جمعه ششم خرداد 1390

...

ما را ز سر بریده میترسانی!!!

ما گر ز سر بریده میترسیدیم در محفل عاشقان نمیرقصیدیم.

خموشُ هیچ مگوی؟

نوشته شده توسط سرد سبز در 13:39 |  لینک ثابت   • 

جمعه ششم خرداد 1390

دل من ..

دل من حوصله كن، داد زدن ممنوع است
كم بكن این گله، فریـاد زدن ممنوع است
بیـن این قـوم كه هـر كـار ثوابی‌ست
كباب دل ِ دلسوختـه را باد زدن ممنـوع است
تیشه بر ریشه فرهـاد زدن شیـرین اسـت
.........حـرفی از پیشه فرهـاد زدن ممنـوع است
بیـن ایـن قـــوم كه از باكـرگی تـرشیـدند
حرفی از حجــله و دامـاد زدن ممنوع اسـت
شادی از منظــر این قوم گناهی‌ست بزرگ
بـزن آهنگ، ولی شـــاد زدن ممنوع است
نوشته شده توسط سرد سبز در 13:28 |  لینک ثابت   • 

شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1390

با تمام زنانگی م ..

من زنم با همه زنانگیم...
جلویم را می گیری. با خشونت نگاهم می کنی. دستت را دراز می کنی و مقنعه ام را به جلو می کشی می گویی آفرین اینطور بهتر است...بعد با نگاهت مانتوم را وجب می کنی نه این دیگر نمی شود مانتوی تو نیم بند انگشت از حد مجاز کوتاهتر است باید عوضش کنی...بعد می روی به سراغ شلوارم...این مظاهر غرب چیست که به پا کردی؟ چرا جلوی شلوارت پاره است؟ تو رپی؟ باید تعهد بدهی که دیگر اینگونه به خیابان نیایی و الا می بریمت وزرا...حالا نوبت صورتم است...وا اسلاما..این همه آرایش برای چیست دختر ؟ مگر به عروسی می روی تازه به عروسی هم اگر می روی نباید آرایش کنی...برای چه ابروهایت را برداشتی مگر تو ازدواج کردی؟ تو در کدام خانواده بزرگ شدی که گذاشتند در این سن و سال موهایت را رنگ کنی؟ تو مظهر فسادی با آن بینی عمل کرده ات. عینکت را ببین...مثلا فکر کردی من نخواهم فهمید که این را برای جلب نظر پسرها می گذاری؟ همین الان اگر دکتر چشم پزشک اینجا بود به تو می گفتم که چشمانت ضعیف نیست و تو فقط به دنبال بی حجابی هستی...وای این را ببین....چرا دستکش دستت نیست؟ چرا ساعت مارک دار دستت است...دختر جان تو مال کدام خانواده ... هستی که این چنین تو را ... بار آورده اند...و من فقط نگاهت می کنم. باید موهایت را بگذاری زیر روسری و الا باید از ته بزنیشان...تو اصلا از ذات مشکل داری...تو خیلی زنی...اندامت خیلی زنانه است...نه نه اینجوری نمی شود. تو باید خودت را تغییر بدهی و الا تبعیدت می کنیم به جایی که هیچ مردی نباشد...تو عامل فسادی می فهمی؟ همه بدبختی های این مملکت از توست...از تویی که اینگونه راه می روی و لباس می پوشی...تو اصلا نباید زن باشی...باید درشت باشی. باید مردانه راه بروی و مردانه لباس بپوشی و مردانه زندگی کنی ...مثل ما...اصلا نباید ظرافت های زنانه ات پیدا باشد... دیگ جایی از وجودم را نمی یابی که به آن انگ بزنی پس مقنعه ام را کنار می زنی و فریاد می زنی وا تو اصلا جایت در وزراست راه بیوفت و من نمی دانم پوشیدن یک لباس با یقه هفت آن هم زیر مانتو آن هم زیر مقنعه کجای مردانگی این مردان را به وجد می آورد. تو وجودم را می کاوی و من فقط نگاهت می کنم...تو مرا می بویی و با خشم یک سطل آب بر سرم خالی می کنی که من خود خود فسادم...من فقط نگاه می کنم...همین...حرف می زنی داد می زنی تحقیرم می کنی تهدیدم می کنی و من فقط نگاه می کنم...دلم می خواهد همین اینجا در همین لحظه خدایی که می گویی هست بیاید به قضاوت بنشیند...حرفهایت تمام نمی شود..از همه وجودم از همه هستیم انگ فساد می زنی انگ بی دینی انگ بی حرمتی انگ بی حجابی...حرفهایت تمام نمی شود. و من فقط نگاهت می کنم...وقتی سکوتم را می بینی به وجد می آیی زن فریب خورده که مرا امر به معروف کرده ای و نهی از منکر زن مسخ شده...دستمالی از جیبم در می آورم...به صورتم می کشم...ببین سفید است...هیچ رنگی روی آن نیست که من صورتم را به آن آذین داده باشم...این عطر وجود من است نه کنزو لاگست و دیور...این عطر زن بودن من است...ببین این رنگ موی من است نه رنگ مویی که تو فکر می کنی...مانتویم را ببین هیچ جایی از بدنم را به نمایش نمی گذارد که بدنم را اسیر یک مشت خرافه و حقارت می کند...من یک زنم مثل تو او با همه خصایص زنانگی...من آفریده اویم...چه کنم که زنم؟ در خانه حبس شوم؟ وجودم را به تحقیر ببرم؟ برای چه؟ اگر چادر سرم کنم و زیر آن هیچ نپوشم خوب است؟ زن هایی از خودتان دیده ام که لباس های آنچنانی می پوشند روی چادر به سر می کنند آنها خوبند؟
می دانی همچنس من تو با من مشکل نداری تو با زن بودن من مشکل داری...همه جرم من اینست که زنم...یک زن با همه زنانگیش...با همه ظرافت های زنانگی...با همه عطر وجود زنانگی...تو مشکلت اینست نه حجاب من نه یک تار موی من نه دستان بدون دستکشم...می دانی مشکل تو اینست که مسخ شدی...مسخ یک مشت مرد...مردهایی که خواستند و خواستند و خواستند که حکومت کنند...که ریاست کنند...که زن را این موجود لطیف را در پستو های خانه حبس کنند...می دانی زن مسخ شده تو ابزاری...تو آلت دستی برای ریاست آنها...اگر همسرت یا بهتر است بگویم مردت را فردا با زنی دیگر ببینی نمی توانی اعتراض کنی چون خودت چون خود خودت این حق را به او دادی که تحقیرت کند و به اسارت بردت...تو مادری ولی به فرزند یعنی به فرزند پسرت این اجازه را می دهی که تو را به اسارت خانه بکشد...باور کن یک تار موی من یا بوی عطر من یا رنگ لبهای من باعث فساد نیست...باعث بی حجابی نیست...دنبال فساد در جایی بگرد که خود عامل فساد است...من عامل نیستم...من زنم...یک انسان...یک آفریده خدای تو...درست مثل تو...ولی معتقدم به حق انتخاب به آزادی و به حقوق برابر...من معتقدم به آزادی و تو معتقدی به اسارت...خوب وجودم را گشتی ولی هیچ نیافتی که نشانی از بی شرمی باشد...تو مشکل با وجود من است...با رنگ وجودم با عطر وجودم با طرح وجودم نه با نوع لباسم و نوع آرایشم...
ولی این را باور کن که من یک زنم با همه ظرافت های زنانه و با همه حقوق انسانی...نمی گویم به من احترام بگذار...می گویم به خودت به زن بودن خودت احترام بگذار...همین...
حالا کجا باید برویم؟حرفهایم تمام می شود ...تو می روی و زن دیگری می آید...و باز بازی از نو...
نوشته شده توسط سرد سبز در 21:47 |  لینک ثابت   • 

شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1390

من زنم ..

من یه زنم ،با تمام وجود به زن بودنم افتخار می کنم و به جنسیتم می بالم و از زنانگیم لذت می برم
ولی گاهی حرف زن که می شه خجالت می کشم و می رم زیر آواری از سوال؟؟؟؟؟؟؟؟
می گن، چرا زنها اینطوزی اند؟!
چطوری؟
سرشارن از ریا،دروغ و حسد!(چشم دیدن هم رو ندارند!!)

بله همینطوره!و این نظر آقایون در مورد ما هم هست!!
عصبانی نشو فقط با وجدان فضاوت کن
همکار،جاری،دوست، خواهر شوهر ،حتا خواهر اگر مورد توجه بیشتری بود از نظر ما محکوم به رونده شدن !!
مترصد فرصتی هستیم تا بکوبونیمش!
اینطور نیست؟باور کن هست!
اینگونه نباش،لطفن نباش!

من بارانم،من دریام،من بهشتم
ذات من زنانگی است
زنانگی یعنی لطافت،یعنی احساس،یعنی مهر
اشکالی وجود نداره اگر همکارم،دوستم،جاری اول باشه من دوم
اگر بیشتر از من مورد توجه بود
باور کن اشکال نداره
کمی فکر کن موجود نازک
بعد قضاوت
نوشته شده توسط سرد سبز در 21:46 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه هجدهم اردیبهشت 1390

او زن است ...

دلش گرفته است هوای تازه می خواهد.. فضای اتاق سرد و نمور است احساسی از دگر بودن دارد...می خواهد خودش باشد برای خودش. میخواهد با تمامی بودنش قدرتهایش را در یابد . می خواهد ان عقل زنانگی اش را ببیند و در یابد. می خواهد بگوید او فقط احساس... نیست. او فقط غریزه نیست.... او احساسی ست متکامل شده در عقل. او عقلیست متکامل شده در یک حس زیبا و ملکوت. او زن است زنی پر شور وپر توان که سر شار زندگی ست ....او می تواند بسازد زیباترین بنا را. بدون این که زنجیر باشد.او میتواند باشد وشجاعانه وسر بلندبجنگد.مهر بورزد. اراده کند تصمیم بگیرد. کشف کندوپرشتش کند در حالی که پرستیده شود. و در اوج بماند بدون ذلت...بی ان که کالا شود

نوشته شده توسط سرد سبز در 21:40 |  لینک ثابت   •